حکم توقیف برای کافه کتاب های تهران

•اکتبر 26, 2007 • یک نظر بنویسید

کتاب

کافه کتاب های تهران تا فردا صبح فرصت تخلیه مکان خود را دارند، در غیر این صورت اداره اماکن نیروی انتظامی این کافه ها را پلمب خواهد کرد.

کافه کتاب ها که تعداد آن ها در تهران به بیش از ۵ مورد می رسد، فضاهایی است که در کنار کتابفروشی ها شکل گرفته و امکان گفت و گوی میان مراجعه کنندگان و مولفان آثار و حتی ورق زدن کتاب ها را فراهم کرده است.

نخستین کافه کتاب تهران به همت نشر روشنگران و مطالعات زنان در اوایل دهه ۸۰ با عنوان پاتوق فرهنگی تهران شکل گرفت که شعار آن خواندن کتاب با یک فنجان چای بود، اما در نهایت مدیر این پاتوق ناگزیر به تعطیلی و تخلیه این مکان شد.

اگر از پاتوق فرهنگی تهران بگذریم، شاید مهم ترین کافه کتاب تهران را بتوان “کافه کتاب نشر چشمه” دانست که علیرغم فضای کوچکش به سرعت تبدیل به یکی از پاتوق های روشنفکری تهران شد و نه تنها به رونق کتابفروشی نشر چشمه انجامید که خود به تاسیس این کافه ها کمک کرد.

اما دولت کافه کتاب نشر چشمه هم مستعجل بود و به حکم اداره اماکن نیروی انتظامی پیش از این که ناگزیر شوند کتابفروشی را هم تعطیل کنند، کافه آن را تعطیل کردند.

کافه کتاب نشر چشمه هنگامی تعطیل شد که کافه کتاب های دیگری نیز در حال تاسیس بودند و مخاطبان ایرانی و به خصوص جوانان از این کافه ها استقبال می کردند.

کافه کتاب ثالث در چند متری کافه کتاب تعطیل شده نشر چشمه، مهم ترین کافه کتابی بود که تاسیس شد و پس از آن کافه کتاب های دیگری در تهران شکل گرفت؛ که شهر کتاب ونک، کتاب روشن و بدرقه جاویدان و ویستار از آن جمله اند.

کافه کتاب ها به جز برنامه روزانه خود، برنامه های ویژه ای نیز به مناسبت های مختلف تدارک می دیدند که از آن جمله می توان به برنامه های سخنرانی، رونمایی کتاب و دیدار با نویسندگان نیز اشاره کرد.

اداره اماکن نیروی انتظامی با ارسال اخطاریه ای به ۶ کافه کتاب از آنان خواسته است تا کافه کتاب و کتابفروشی هایشان را تا صبح فردا تخلیه کنند، این در حالی است که مدیران این کافه کتاب ها در حال رایزنی هستند تا حداقل بتوانند کتابفروشی های خود را از این حکم مصون نگهدارند.

اداره اماکن نیروی انتظامی مشکل این کافه کتاب ها را تداخل صنفی اعلام کرده است. بر اساس قانون نظام صنفی ایران هر شغلی باید از اتحادیه مربوطه مجوز دریافت کند و اتحادیه مربوط به هر شغل نمی تواند مجوز به شغل دیگری بدهد، در حالی که کافه کتاب ها فقط از اتحادیه ناشران و کتابفروشان مجوز دارند و پیگری هایشان برای دریافت مجوز از صنف مربوط به کافه ها به جایی نرسیده است.

با این همه به گمان برخی از کارشناسان تداخل صنفی بهانه ای بیش نبوده و پیش از این کافه کتاب های چشمه و پاتوق فرهنگی تهران به دلایل دیگری تعطیل شده بودند و هم چنین تداخل هایی در صنوف دیگر نیز متدوال است و کسی کاری به آن ها ندارد.

این داوری را تعطیلی کافه تیتر و برخی از محافل تجمع روشنفکری نیز تشدید می کند و می توان چنین نتیجه گرفت که مشکل اصلی برای اداره اماکن این است که در چنین محافلی امکان گفت و گوی روشنفکری پدید می آید.

جالب این جاست که پس از تاسیس کافه کتاب ها، وزارت ارشاد نیز اخیرا سرای اهل قلم را راه اندازی کرده است که می توان آن را نوعی از همین کافه ها ارزیابی کرد.

منبع bbc

بتهوون تعطیل شد

•اکتبر 3, 2007 • یک نظر بنویسید

منبع :bbc 

مرکز موسیقی بتهوون تعطیل شد فروشگاه بتهوون قدیمی ‌ترین فروشگاه موسیقی در ایران بود که از سال ۱۳۳۲ کار خود را آغاز کرد مرکز موسیقی بتهوون در تهران به دلیل مشکلات مالی تعطیل شد. این مرکز قدیمی ‌ترین فروشگاه موسیقی در ایران بود که از سال ۱۳۳۲ به مدیریت کریم چمن آرا و با فروش صفحه‌ های گرامافون کار خود را آغاز کرد و تا سال‌ها تنها فروشگاه عرضه محصولات موسیقی محسوب می ‌شد و علاقه ‌مندان به موسیقی کلاسیک و موسیقی ایران از همه جای ایران برای خرید آثار موسیقایی به این فروشگاه مراجعه می کردند. این مرکز موسیقی پس از ۵۴ سال فعالیت بی ‌وقفه به دلیل بدهی ‌های ناشی از رکود بازار موسیقی و کنسرت‌های کم ‌رونق فعالیت خود را متوقف کرد. این فروشگاه در دو سال گذشته دوبار از سوی اداره اماکن نیروی انتظامی تهران پلمپ شد ولی در دادگاه تبرئه شد و توانست فعالیتش را از سر گیرد. آرش وطن خواه مدیر فروش این فروشگاه به بخش فارسی بی ‌بی ‌سی گفت:‌ “ما هرچه در توان داشتیم برای جلوگیری از تعطیلی فروشگاه و حل مشکل مالی به کار گرفتیم. اما هیچ کس به ما کمکی نکرد. مرکز بتهوون در میدان محسنی ملکی اجاره ‌ای بود که موعد اجاره آن، مدتی پیش تمام شد و ما نتوانستیم مکانی جدید را اجاره کنیم.” او درباره فعالیت ‌های شرکت آوا خورشید که سه سال پیش برای تولید محصولات موسیقی تاسیس شده بود، گفت: “فعالیت ‌های این شرکت به دلیل عدم بازگشت سرمایه به حالت نیمه تعطیل درآمده و در حال حاضر فقط آلبوم‌ های تولید شده قبلی را به فروش می‌رساند.” شرکت آوا خورشید در طول سه سال فعالیت خود ۲۰ آلبوم موسیقی در سبک ‌های موسیقی سنتی، پاپ و کلاسیک منتشر و کنسرت‌هایی را نیز برگزار کرد. مرکز موسیقی بتهوون در چند دهه اخیر در فروشگاهی در خیابان ولیعصر کنار دانشگاه هنر قرار داشت که بابک چمن آرا برادر زاده کریم چمن آرا که در سال‌های گذشته مدیریت آن را برعهده داشت، مکان همیشگی این فروشگاه را برای پرداخت بخشی از بدهی‌ها و سرمایه گذاری در بخش تولید آلبوم به فروش رساند و فروشگاهی را در میدان محسنی اجاره کرد که روز گذشته تا اطلاع ثانوی به ۵۴ سال فعالیت خد پایان داد. 

عکس

•سپتامبر 14, 2007 • یک نظر بنویسید

دیر امدی….!

 

پنهان می شویم…..

بدون شرح….

فیلم:The Phantom of the Opera

•سپتامبر 11, 2007 • یک نظر بنویسید

نام فیلم:The Phantom of the Opera

محصول:2004

کارگردان:Joel Schumacher
نویسندگان:Gaston Leroux (novel)
Andrew Lloyd Webber (stage musical

ژانر:درام وموزیکال ورومانتیک

بازیگران:Gerard ButlerوEmmy RossumوPatrick WilsonوMiranda Richardson

جوایز:نامزد 3اسکار و برنده 5 جا یزه دیگر

در مورد فیلم:یک اثر موزیکال و عاشقانه که بر اساس یک داستان عا شقانه قدیمی ساخته شده است.که یک عا شقبه دنبال نجات عشق خود از دست شبح است.

نکته:این اثر مورد تو جه کسانی خواهد بود که به اپرا علاقه دارند.

Listen To the Music of the Night***

فیلم:Ed Wood

•سپتامبر 8, 2007 • تا کنون 2 نظر داده شده

نام فیلم:Ed Wood

محصول:1994

کارکردان: Tim Burton

بازیگران:Johnny DeppوMartin LandauوSarah Jessica ParkerوPatricia ArquetteوBill MurrayوLisa Marie

ژانر:بیوگرافی وکمدی و درام

جوایز:برنده 2 اسکارو19 جایزه دیگر….

داستان:داستان واقعی زندگیEdward D. Wood Jr کارگردانونویسنده و بازیگر فیلم های درجه 2 که در نظر سنجی بعد از مرگش به عنوان بدترین کارگردان تتمام دوران هاانتخاب شد.زندگی که تیم برتون انرا همراه طنز روایت می کند.

توصیه :از دیدن این فیلم پشیمان نمی شوید چون کارگردانش تیم برتونه…..

این هم یک نظردر مورد شخص اد وود :When it came to making bad movies, Ed Wood was the best

Daily Shot

•سپتامبر 7, 2007 • تا کنون 2 نظر داده شده

گفتگو با احمد کیارستمی؛ سازنده موزیک ویدئوی عشق سرعت

•سپتامبر 6, 2007 • تا کنون 2 نظر داده شده

نیازی به دانستن نام نیست. احمد کیارستمی واقعا به پدرش عباس کیارستمی، کارگردان سرشناس ایرانی، شباهت دارد. او ساکن شهر سانفرانسیسکو در آمریکا است و اجاره خانه اش را با کار مهندسی کامپیوتر می پردازد. دیوار اتاقش پر از عکس های تن تن است و حتی موس پد و صفحه ساعتش هم تن تن هستند. احمد کیارستمی در سال های ۱۳۷۰ یک شرکت چندرسانه ای در ایران به نام “نگاه” راه انداخت. او در سال ۲۰۰۱ به آمریکا رفت و مدتی فلسفه خواند. او تصمیم گرفته بود که کار سینما نکند تا این که چند ویدئوی یک دقیقه ای که برای کارگاه ۱۰ روزه سینمایی پدرش در مراکش درست کرده بود و موزیک ویدئوی ‘عشق سرعت’ برای ‘کیوسک’ او را به وسوسه شغل پدری برگرداند.

انتشار این کلیپ که سازنده آن کیا سهرابی معرفی شده بود، در سایت یو تیوب موفقیت چشمگیری داشت. این ویدئو با وجود فیلتر بودن یوتیوب در ایران تا امروز بیش از ۳۰۰ هزار بیننده داشته است. احمد کیارستمی در ساعات فراغت کار مدیریت کیوسک را انجام می دهد و در تدارک ساختن موزیک ویدئوی تازه ای برای آلبوم جدید این گروه است.


چطور با کیوسک آشنا شدید؟

آرش سبحانی نزدیک دو سال پیش آمده بود سانفرانسیسکو و دوست یکی از دوستانم بود. من سی دی اولشان را شنیده بودم و خیلی هم برایم جالب بود. چون کاری بود که مشابه اش در ایران نشده بود. هم متن آهنگ هایش خیلی جالب بود و هم موسیقی آن. با هم درباره کارش گپ می زدیم و می گفت که یک کار موزیک ویدئو بکنیم. خب من که کارم کامپیوتر است و وقت نداشتم و این جور کارها هزینه دارد. تا این که کریسمس پارسال برای دو هفته ایران رفتم. چهار پنج روز که مانده بود برگردم یکهو فکری به ذهنم رسید.

 ایده من این بود که می خواستم از اینور بازار تجریش راه بیفتم و بروم آنور بازار تجریش. یک تیک و بدون کات از آدم های معمولی فیلمبرداری کنم. اما می خواستم قاطی مردم، آدم های من باشند که جمله ها را می گویند

البته قبلا ایده ای داشتم منتها عملی کردن آن سخت بود تا این که یک شبی خواب دیدم و در آن راه راحتی پیدا کردم برای اجرای آن ایده که همان است که دیدید. یعنی رفتیم توی خیابان و از آدم ها خواهش کردیم جملات موزیک ویدئو را بگویند. آنها هم گفتند و دو روز و نیمه همه چیز را درست کردیم و سه ماه بعدش قبل از این که آلبوم دربیابد آن را روی اینترنت گذاشتیم.

بعدا به خود آرش سبحانی آن را نشان دادید؟

وقتی آمدم اینجا به آرش زنگ زدم و گفتم برات سوغاتی دارم. خانه ام آمد آن را دید و کلی ذوق کرد.

پس ایده اش همه از یک خواب شروع شد؟

نه ایده را از قبل داشته ام. ایده من این بود که می خواستم از اینور بازار تجریش راه بیفتم و بروم آنور بازار تجریش. یک تیک و بدون کات از آدم های معمولی فیلمبرداری کنم. اما می خواستم قاطی مردم، آدم های من باشند که جمله ها را می گویند. چون شعرش به نظر من زندگی روزمره ایران و آدم های معمولی است.

 ایده که دیگر راستش به ته دیگ رسیده. یعنی هر کاری بکنی شبیهش قبلا شده. موضوع این است که ایده های خوب را بدزدی، طوری که به هم ربط داشته باشند آنها را کنار هم بگذاری

مثلا وقتی می گوید “دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی” خب الان همه در ایران دماغ و فک و بینی را عمل کرده اند دیگه! و بازار تجریش از بچگی برای من خاطره بوده و با بو و حرکت از آن خاطره داشته ام و فکر می کردم که جای خوبی است برای این کار. بعد هم در تهران که راه می روی همینطور چیزهای بامزه می بینی. چیزهایی که هیچ ربطی به همدیگر ندارد.

مثل (کوچه) سکسی لیدی؟

مثل سکسی لیدی.. خب وقت من هم خیلی کم بود. با آن ترافیک هم نمی شد جایی رفت. همه چیزهایی که می بینید از نیاوران تا میرداماد فیلمبرداری شده چون با آن ترافیک اگر پایین تر می رفتی کلی وقت می گرفت. همه داستان را ما یک سه ساعت و یک دو ساعت فیلمبرداری کردیم و ادیت آن را هم همان دو روز کردم. وقت کم بود اگر وقت بود جا داشت که در آن طنز بیشتری بگذاریم. به خصوص در میان جمله ها. چند تا از کاراکترها را هم می توانستم بهتر انتخاب کنم.

آیا از اول می دانستید که پایانش با آن آدم تمام می شود؟

نه. من مطمئن بودم که همین که دوربین را در خیابان دستمان بگیریم به قدری از این چیزها می بینیم… جمله ها را می دانستم می خواهم چه کار کنم اما در مورد وسط ها هیچ ایده ای نداشتم. مثل کار مستند است شما حدود خط را می دانید جزئیات درمی آید اگر خوش شانس باشید.

دیوید آشر ویدئویی شبیه این دارد با این فرق که در خیابان خودش به سراغ مردم می رود و از آنها می خواهد که جملات را با او بخوانند.

ایده که دیگر راستش به ته دیگ رسیده. یعنی هر کاری بکنی شبیهش قبلا شده. موضوع این است که ایده های خوب را بدزدی، طوری که به هم ربط داشته باشند آنها را کنار هم بگذاری و اگر خودت هم یک کوچولو به آن اضافه کنی خیلی هنر کرده ای.

یک چیزی هم که من به محض دیدن این ویدئو احساس کردم – حالا شاید چون می دانستم که شما آن را ساخته اید- این بود که شبیه کارهای عباس کیارستمی بود یک جور سادگی در آن بود.

دو سه نفر دیگر هم این را به من گفتند. خب بابام است دیگر چه کار کنم؟ (خنده) بالاخره آدم وقتی در محیطی بزرگ می شود مقدار زیادی از دور و برش می گیرد. من حتما از دور و برم گرفته ام. انتخاب هم کردم چون فکر کردم سادگی برای این کار به خصوص مهم است. من اصلا اصرار داشتم که (حرف آدم ها) کاملا لیپ سینک نباشد. حتی گاهی کلمات را اشتباه می گویند که به نظر من خوب است.

این که مهندس کامپیوتر بودید و کارهای هنری هم کرده اید، فکر می کنید چقدرش تاثیر پدر شماست؟

همه اش. شاید نود درصدش. تازه من فکر می کنم کم این کار را می کنم. همیشه هرکس از من سوال می کند می گویم پسر حلال زاده برادرم است چون او کار سینما می کند. من خیلی کم می کنم

 اما من سال ها این درگیری را با خودم داشتم که کار سینما بکنم یا نکنم. پروژه هایی هم آمده و رفته که قرار شده درگیر شوم اما بعد خودم را کشیده ام کنار. ولی این یک جایی است که هم سینماست هم نیست

از موفقیتی که به دست آوردید چه احساسی دارید؟

نمی دانم آخر بعضی وقت ها هم یک کاری بیرون می آید که شانسی خوب است و دومی هم ندارد. این کار هم به خاطر توجهی که گرفت کار ما را سخت کرد.

توقع ها بالا رفته؟

آره توقع ها رفته بالا و نمی شه دستش زد. اما من سال ها این درگیری را با خودم داشتم که کار سینما بکنم یا نکنم. پروژه هایی هم آمده و رفته که قرار شده درگیر شوم اما بعد خودم را کشیده ام کنار. ولی این یک جایی است که هم سینماست هم نیست. هم ویدئو است هم نیست. هم موزیک است. چون من عاشق موزیک هستم و تعداد سی دی هایی که دارم از تعداد فیلم هایی که دارم خیلی بیشتر است. برای من جای خوبی است. امیدوارم که بتوانم بر ترسم غلبه کنم و کار دومی و سومی را هم بکنم

منبع:BBCPersian

معماری:فرانک گری

•سپتامبر 5, 2007 • یک نظر بنویسید

او در سال 1929 در شهر تورنتوی کانادا دیده به جهان گشود، در 1947 به لس آنجلس مهاجرت کرد ودر دانشگاه کالیفرنیای جنوبی به تحصیل در

رشته معماری پرداخت و در1956 در دانشگاه هاروارد در رشته برنامه ریزی شهری ادامه تحصیل داد.

او در سال 1989 موفق به کسب جایزه پریتزکر شد.

جوایزی که فرانک گری تا کنون دریافت کرده است از این قرارند:

  • Arnold W. Brunner Memorial Prize in Architecture, American Academy of Arts and Letters (1977)
  • Pritzker Architecture Prize (1989)
  • Wolf Prize in Art (Architecture), Wolf Foundation (1992)
  • Praemium Imperiale Award for Architecture, Japan Art Association (1992)
  • Dorothy and Lillian Gish Award (1994)
  • National Medal of Arts (1998)
  • Friedrich Kiesler Prize (1998)
  • Gold Medal, American Institute of Architects (AIA) (1999)
  • Gold Medal, Royal Institute of British Architects (RIBA) (2000)
  • Gold Medal for Architecture, American Academy of Arts and Letters (2002)
  • Companion of the Order of Canada (2002

 

 

 این هم چندتا از کاراش!

 

 Guggenheim Museum Bilbao, Bilbao, Spain (1997

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 Walt Disney Concert Hall, Los Angeles, California, USA (2003

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فیلم:House Of Sand And Fog

•سپتامبر 4, 2007 • ۱ دیدگاه

 

نام: House Of Sand And Fog

محصول:2003

کارگردان:Vadim Perelman

نویسندگان:Andre Dubus III وVadim Perelman

بازیگران:Jennifer ConnellyوBen KingsleyوRon EldardوShohreh Aghdashloo

جوایز:نامزد3اسکارو…..

 بهترین بازیگر فیلم :بن کینگزلی که به خاطر بازی خوب در نقش یک ایرانی نامزد بهترین بازیگر مرد سکار نیز شد.

داستان:در مورد مهاجرت به امریکا وبرخورد زندگی انها با مردم امریکا.بن کینگزلی افسر سابق شاه بعد از انقلاب ایران به همراه خانواده خود به امریکا امده و با وجود وضع بد اقتصادی خود سعی دارد خاطرات زندگی خود در ایران زنده کند که…..

 

توضیحات:خانه ای از شن ومه بر خلاف اکثر فیلم های مرتبط با ایران چهره خوبی از ایرانی را به نمایش می گذارد.چیزی که مطبوعات ایران  انرا قبول نکردند.

 نکته:در این فیلم چند بازیگرا یرانی نیز حظوردارند از جمله شهره اغداشلوو دیالوگهای زیادی به فارسی وجود دارد.

 

توصیه:حتما این فیلم را ببینید.

 

بادبادک باز

•سپتامبر 2, 2007 • تا کنون 2 نظر داده شده

آدم ، وقتی قرار است فیلمی را بعد از خواندنش بر روی پرده سینما می‌بیند ، همواره در حال مقایسه و سنجش وفاداری کارگردان و عوامل تیم به داستان اصلی فیلم و موفق بودن آنها در تصویر‌سازی‌هاست. شاید بشود گفت نخستین اقتباس سینمایی را از یک اثر ادبی ، آدمی در ذهن خودش می‌سازد. گاهی اقتباس‌های واقعی بعدی منطبق بر این تخیلات ذهنی می‌شود و امیدوارش می‌کند و گاهی هم این تصویرسازی نه بر ذهنیات انسان منطبق می‌شود نه چیزی بر آن می‌افزاید.

کارگردان فیلم بادبادک باز ، «مارک فورستر» است که مشهورترین فیلمش «در جستجوی ناکجاآباد» است و قرار است جیمز باند بیست و دوم را هم بسازد.

 در لیست بازیگران این فیلم ، نام مشهور هالیوودی به چشم نمی‌خورد و در این زمینه جالب‌ترین چیز برای ما حضور و بازی «همایون ارشادی» در نقش پدر امیر است.

همایون ارشادی در سال 1326 در اصفهان متولد شد ، تا مقطع دبیرستان در آبادان درس خواند. پس از دیپلم به ایتالیا رفت و در آنجا معماری خواند و یازده سال بعد به ایران بازگشت.
در سال 1375 توسط تهمینه میلانی به عباس کیارستمی معرفی و موفق شد در فیلم طعم گیلاس بازی کند. فیلم جایزه نخل طلا را بدست آورد و همایون ارشادی یکشبه ره صدساله رفت. بازی او در فیلم ماندگار درخت گلابی افتخار دیگری برای او به حساب آمد.

به هر حال مشتقان رمان بادبادک‌باز باید تا 2 نوامبر امسال در انتظار اکران فیلم باقی بمانند ، البته ساکنان ایران چند هفته‌ای بیشتر.

برداشت سینمایی رمان بادبادک‌باز با تم شرقی خودش برای ایرانی‌ها هم می‌تواند بسیار جالب باشد ، چون که به خصوص در اوایل رمان بارها به نام ایران اشاره شده است ، ایران در کودکی امیر مظهر آبادانی ، هنر و پیشرفت بوده است.

از بودن یک سکانس در رابطه با ایران می‌توان در این فیلم مطمئن بود ، سکانسی که در آن امیر از خاطره فیلم ‌دیدن‌هایش می‌گوید:
«برای اولین بار فیلم وسترن را باهم
(حسن) دیدیم ، ریو براوو ، که جان وین بازی کرده بود ، توی سینما پارک ، رو به روی کتاب‌فروشی مورد علاقه من. یادم هست به بابا التماس کردیم ما را ببرد ایران تا جان وین را از نزدیک ببینیم. بابا یکدفعه آن خنده توفانی جانانه‌اش را سر داد -با صدایی که شبیه گاز دادن کامیون بود- و وقتی دوباره توانست حرف بزند ، مفهوم دوبله کردن را برایمان توضیح داد. من و حسن یکه خوردیم. هاج و واج ماندیم. جان وین اصلا فارسی حرف نمی‌زد و ایرانی هم نبود! آمریکایی بود ، درست مثل زن‌ها و مردهای گیس‌بلند و مهربانی که با پیرهن‌های رنگ روشن و کهنه ، همیشه دور و بر کابل پلاس بودند. ریو براوو را سه بار دیدیم ، اما فیلم وسترن مورد علاقه‌مان ، «هفت باشکوه» را سیزده  بار. هر بار وقتی در آخر فیلم بچه‌های مکزیکی چارلز برانسون را -که دیگر معلوم شده بود او هم ایرانی نیست- دفن می‌کردند ، گریه می‌کردیم.»

منبع:www.1pezeshk.com